خیلی وقــت ِ که اینجا احســاس خوبی ندارم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 1:11  توسط دخــترک آبــانی! 

این روزا مــرض ِ خــرید گوشواره گرفتــم!

یعنی هر بار که میرم بیرون محــال ِ بدون گوشـواره برگردم خونه ((:

کلا این مدلی ام مــن! چـند وقت پیـش توو کار انگشــتر بودم ، فک کنم چند وقــت دیگه بــاید برم سـراغ دسـبند!

عــاشق این مغــازه هام که کلی وسایل تزئینی و چیزای ریز و فــانتزی داره! یعنی وقــتی برم توو همچین مغازه هایی همسایه ها باید یاری کنن تا منُ بندازن بیــرون!

 

 

 

نه که دوباره برگشتــم به آغــوش وبلاگ نویسی، نــوشتن برام سخــت شده!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 12:50  توسط دخــترک آبــانی!  | 

از دور شــانه های لــرزانش را میبینم، دلــم میگیرد! غـافل از درد عــجیب پـاهایم نزدیکش میشــوم! نگاهم میکند! سعــی میکنم لبخــند بزنم اما حس میکنم لبــ ـانم شکلی خنده دار به خود گرفتــه اند!

بــریده بــریده میگویم گریه نکـن.... از حرف خودم خجــالت میکشم! دستــش را میگیرم، خودش را در آغوش نه چـندان آرامم می اندازد، در آغــوشم میلــرزد! تنــگ تــر از قبل در آغوش میگیرمش! سرش را بالا میگیرد و نگاهم میکند!

دوباره لبخــند کج و بی حالــتی را روانه ی چشــمان درشتش میکنم! با خودم کلنجــار میروم که حرفی بــزنم اما نمیتــوانم!

به این فکر میکنم چقــدر عوض شــده ام! تنهــایش میگذارم و خودم را با یک ســوال ســرگرم میکنم!

راستــی چرا من دیگر نمی تــوانم اشک بــریزم؟! (:

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 16:2  توسط دخــترک آبــانی!