یعنی هر بار که میرم بیرون محــال ِ بدون گوشـواره برگردم خونه ((:
کلا این مدلی ام مــن! چـند وقت پیـش توو کار انگشــتر بودم ، فک کنم چند وقــت دیگه بــاید برم سـراغ دسـبند! ![]()
عــاشق این مغــازه هام که کلی وسایل تزئینی و چیزای ریز و فــانتزی داره! یعنی وقــتی برم توو همچین مغازه هایی همسایه ها باید یاری کنن تا منُ بندازن بیــرون!

نه که دوباره برگشتــم به آغــوش وبلاگ نویسی، نــوشتن برام سخــت شده! ![]()
بــریده بــریده میگویم گریه نکـن.... از حرف خودم خجــالت میکشم! دستــش را میگیرم، خودش را در آغوش نه چـندان آرامم می اندازد، در آغــوشم میلــرزد! تنــگ تــر از قبل در آغوش میگیرمش! سرش را بالا میگیرد و نگاهم میکند!
دوباره لبخــند کج و بی حالــتی را روانه ی چشــمان درشتش میکنم! با خودم کلنجــار میروم که حرفی بــزنم اما نمیتــوانم!
به این فکر میکنم چقــدر عوض شــده ام! تنهــایش میگذارم و خودم را با یک ســوال ســرگرم میکنم!
راستــی چرا من دیگر نمی تــوانم اشک بــریزم؟! (: